در شمال صفحه ی اندوه من
مرکز ِ تنهایی ِ انبوه من
پیش از آغاز تمام عشق ها
پیش از آغاز صدا در کوه من
در همان ایام پرهیز از گناه
توبه ی صد ساله ی نستوه من
ناگهان ابری شدی ، باران گرفت
ریزشی آغاز شد در روح من ...
خواستم ، اما نشد ، نه ، دیر بود
رفتی و بر پای ِ من زنجیر بود
لای لای لحظه ها گولم زدند
زندگانی ، خواب ِ بی تعبیر بود
اتفاقی از کنارم رد شدی
اتفاقا " ظهر ِ گرم ِ تیر بود
من مترسک بودم و چشمان تو
از بساط نان و گندم ، سیر بود
می نوشتم : دوستت دارم ، ولی
لحن من ، شاید که بی تاثیر بود
خواستم باران شوم اما فقط
سهم من ابری کبود و پیر بود
قصه ی ما ، قصه ی من بود و بس
قصه ی من ، قصه ی تقدیر بود
به او که :
چشمهایش سبز است ،
دستهایش سبز است ،
و قلبش وسعتی ست از آسمان .
چشمهای سبز تو لمسِ ِ روشن ِغم اند
مثل آرزوی من ، هردوگـُنگ ومبهم اند
غـَلت میزنم در این اتـّفاقِِِِ ِ بی نظیر ،
سبزی چمن وَ تو ، هردو شکلی از هم اند
از خدای آسمان ، سهم ِ تو زمین من
چشمهای سبز تو ، ریشه های محکم اند
مثل خواب نیمه شب بوسه میدهی به من
لحظه های با تو هم ، تکه تکه و کم اند
ما سواره میرویم ، تا جهاد ِ اتـّفاق ،
دستهای ما دو تا ، اشتراک ِ آدم اند
راز ِ اختیار من ، اختراع ِ چشم ِ تو
ثبت لحظه میکنند ، دستها که با هم اند
ایستگاه ِ بعدی ام با تو رو به آسمان
زیر پایمان فقط ، چشمه های زمزمند
راه گم نمیکنم ، با تو میشود شکفت
دستهای سبز تو ، وسعتی از عالم اند
دلم از تو دارد هزاران گله
مرا تا کجا می بری فاصله ؟!
زنی در میان ِ تنش مرده بود
در ابعاد ِ پیراهنش مرده بود
وهرصبح می رفت نان می خرید
وهر صبح در دامنش مرده بود
زنی دلشکسته در انبوه ِ ظرف
بلور و غم ِ نشکنش مرده بود
و یک آرزو داشت در طول عمر
که قبل از برآوردنش مرده بود
زنی زیر ِ چادر زمینگیر بود
و بیچاره در مدفنش مرده بود
و مردی که در قصه ی ما نبود
نفهمید هرگز زنش مرده بود ...