از بساط هر شبه
 

                                                 

 

در شمال صفحه ی اندوه من

مرکز ِ  تنهایی  ِ  انبوه  من

 

پیش از آغاز تمام عشق ها

پیش از آغاز صدا در کوه من

 

در همان ایام پرهیز از گناه

توبه ی صد ساله ی نستوه من

 

ناگهان ابری شدی ، باران گرفت

ریزشی آغاز شد در روح من ...

 

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1391ساعت   توسط ناهید نوری   | 
 

 

 

خواستم ، اما نشد ، نه ، دیر بود

رفتی و بر پای ِ  من  زنجیر بود

 

لای لای لحظه ها   گولم زدند

زندگانی ، خواب ِ بی تعبیر بود

 

اتفاقی  از کنارم  رد شدی

اتفاقا " ظهر  ِ گرم  ِ تیر  بود

 

من مترسک بودم و چشمان تو

از بساط نان و گندم ، سیر بود

 

می نوشتم : دوستت دارم ، ولی

لحن من ، شاید که بی تاثیر بود

 

خواستم باران شوم  اما  فقط

سهم من  ابری کبود و پیر بود

 

قصه ی ما ، قصه ی من بود و بس

قصه ی من ،  قصه ی تقدیر بود

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1390ساعت   توسط ناهید نوری   | 
 

به او که :
         چشمهایش سبز است ،

         دستهایش سبز است ،

         و قلبش وسعتی ست از آسمان .

 

چشمهای سبز تو لمسِ ِ روشن ِغم اند

مثل آرزوی من ، هردوگـُنگ ومبهم اند

 

غـَلت میزنم در این اتـّفاقِِِِ ِ بی نظیر ،

سبزی چمن وَ تو ، هردو شکلی از هم اند

 

از خدای آسمان ، سهم ِ تو زمین من

چشمهای سبز تو ، ریشه های محکم اند

 

مثل خواب نیمه شب بوسه میدهی به من

لحظه های با تو هم ، تکه تکه و کم اند

 

ما سواره میرویم ، تا جهاد ِ اتـّفاق ،

دستهای ما دو تا ، اشتراک ِ آدم اند

 

راز ِ اختیار من ، اختراع ِ چشم ِ تو

ثبت لحظه میکنند ، دستها که با هم اند

 

ایستگاه ِ بعدی ام با تو رو به آسمان

زیر پایمان فقط ، چشمه های زمزمند

 

راه گم نمیکنم ، با تو میشود شکفت

دستهای سبز تو ، وسعتی از عالم اند

    


 

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1389ساعت   توسط ناهید نوری   | 
 

 

دلم از تو دارد هزاران گله

مرا تا کجا می بری فاصله ؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط ناهید نوری   | 
 

 

زنی در میان ِ تنش  مرده بود

در ابعاد ِ پیراهنش  مرده بود

 

وهرصبح می رفت نان می خرید

وهر صبح در دامنش مرده بود

 

زنی  دلشکسته در انبوه ِ ظرف

بلور و غم  ِ نشکنش  مرده بود

 

و یک آرزو داشت در طول عمر

که قبل از برآوردنش  مرده بود

 

زنی  زیر ِ چادر زمینگیر بود

و بیچاره  در مدفنش  مرده بود

 

و مردی که در قصه ی ما نبود

نفهمید هرگز زنش مرده بود ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1387ساعت   توسط ناهید نوری   |