زیر ِ بار اینهمه غم ، خسته ام
از خودم ، از نوع ِ آدم ، خسته ام
کاشکی یکباره ویران می شدم
از غم ِ یکریز و نم نم ، خسته ام
می برم تقویم را پس می دهم
من از این سال ِ محرم ، خسته ام
خواب دیدم بار ِ گندم می برم
بعد از آن در خوابهایم ، خسته ام
داستان دارد به پایان می رسد
من از این جریان مبهم ، خسته ام
چادرم را می کشم روی سرم
سر به زانو می گذارم ، خسته ام ...
